یگانه و ... زندگی ما
تاريخ : يکشنبه 29 / 11 / 1391 | 13:38 | نویسنده : فاطمه - رضا



تاريخ : دوشنبه 29 / 3 / 1396 | 15:54 | نویسنده : فاطمه - رضا
تاريخ : 4 / 5 / 1394 | 17:10 | نویسنده : فاطمه - رضا

دخترکمان تا بحال سیگار ندیده بود و نمیدونست چیه

گویا بیرون آقایی رو در حال سیگار کشیدن دیده

وقتی اومد خونه یه قاشق کوچیک گذاشته توی دهنش و میگه دارم اسفند دود میکنم...



تاريخ : جمعه 2 / 5 / 1394 | 17:04 | نویسنده : فاطمه - رضا

به دخترک قول داده بودیم که ببریمش باغ وحش ساعت 5 روز 5شنبه

ساعت 2 بود و دخترمان دیگه صبر نداشت

یگانه: مامان چرا ساعت نمیره روی 5؟

مامان: یه کم دیگه بازی کنیم میره رو 5

یگانه: مامان ساعت ما خیلی تنبله .اما ساعت عمه زرنگه .تند تند راه میره .ما هم ساعتمونو بشوریم تا زرنگ بشه



تاريخ : جمعه 21 / 1 / 1394 | 16:24 | نویسنده : فاطمه - رضا

امروز روز مادره

 

سه سال پیش تو همچین روزی  فرشته کوچولو ی ما بدنیا اومد و این بهترین هدیه دنیا بود

و

امسال در همچین روزی خبر دوباره مادر شدنم  بهترین هدیه دنیا بود

 

خدایا ممنوم به خاطر فرشته اولم

خدایا ممنونم به خاطر فرشته دومم

خدایا ممنونم به خاطر همسر مهربونم

خدایا ممنونم به خاطر تمام نعمتهایی که بهمون دادی



تاريخ : پنجشنبه 25 / 10 / 1393 | 1:37 | نویسنده : فاطمه - رضا
ای کاش می شد ما آدم بزرگها یادمون بیاد که با احساس بخندیم ، اشک بریزیم  ، ترانه  ای از عشق بخونیم
و  ...
از زندگی لذت ببریم ...

و البته به جای سنگدلی و  آرزوی مرگ دیگران مهربون باشیم و مهر بورزیم و شادی رو به همنوعانمون هدیه کنیم.

ای کاش من هم کودکی می بودم  با خنده های واقعی ...

خنده هایی از عمق وجود

و وجودی برای یک عمر آرامش...

 

 

 این  یک نمونه از سادگی کودکانه عشقم

 

مامان: یگانه  چرا  در لباسشویی قرمز شده ؟

یگانه :  خب رژلب زده دیگه مااامااان....

مامان: فکر نمی کنی یه نفر توت فرنگی مالیده بهش ؟

یگانه : مامااان چرا لباسشویی توت فرنگی های منو خورده؟؟



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد